|
روزی بود و روزگاری شب چراغی بود و کودک نابینای من ابر مردی بود که در قصه من همه باید از او تبعیت میکردند و میترسیدند. سینای داستان ما از شهر و خونه دل کشید و به امید اینده ای بهتر همانند خاله سوسکه عازم شهر رمضون که همون شب چراغ خودمون باشه رسید. نمیدونست که اونجا ابر مردکوچیک و بزرگ سرش نمیشه. و موانع زیادی بود . سینای کوچک از این همه بیرحمی دلش شکشت وناله سر داد. ابر مرد بزرگ بود زو ر سینا ی کوچک به او نمیرسید و باید تسلیم میشد تا زمان ان برسد. پس تصمیم گرفت به دیار خود برگردد به امید اینده که دستانش قوی شود. تا بتواند با ابر مرد شهر رمضان بجنگد. بیایید برای بزرگ شدن و ارزوهایش دعاکنیمممممممممممممممممممممممم.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 16:46  توسط مادر کودک
|
+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 11:57  توسط مادر کودک
|
دارم فکر میکنم من چقدر ارزو دارم
پسرم درمان بشه بتونم برا همیشه از ایران برم زبان یاد بگیرم مادرم سرحال بشه و از پادرد و دست درد ناله نکنه به داداشم روحیه خوبی بده تا نبودن پسرش رو تحمل کنه وضع مادیم خوب بشه و تمام اقساط عقب مونده مونو بدیم و مهمتر از همه ارامش و روحیه میخوام من از دست ابله ها رها کنه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 17:10  توسط مادر کودک
|
خیلی وقتا قشنگ باشه شعار دادن اینکه میتوان به دولت مردان اطمینان کرد و چیزی که حق ماست بهشون بگیم که یاداور باشه اما اینجا کسی هست که بارها و بارها فریاد کمک خواسته و کسی بدادش نرسیده میخوام از امیر حسین بگم که از همه کمک خواست از رییس جمهور تا استاندار عزیز و بهزیستی ووووووووووووووو بعضی اوقات بنا را گذاشتم بر نرسیدن صدای امیرحسین ها و برای دهها بار کمک و داد و نامه و ایمیل دادیم اما نشنیدند و نتیجه گرفتم که دولتمردان میخواهند که امثال امیر حسین سربار باشد و خانواده هایی گرفتار اونا اقایان عزیز که مشکلات غزه و فلسطین و لبنان زیاد است میدانیم اولویت با اوناست اما امیر حسین چه گناهی دارد که با سن8 سال باید بدون مربی و اموزش عمرش طلف بشه البته دارم درس میخونم که بتونم یه جوری خودمو به اون ور اب برسونم شاید کسی بدادمون رسید اما بدونین که نه من مادر امیر حسین و نه خدای ما شما را نمیبخشد
+ نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 20:0  توسط مادر کودک
|
خداوندا پریشانم چه میخواهی تو از جانم؟ مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر ایی لباس فقر بپوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب اهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز ایی زمین و اسمان را کفر میگویی نمیگویی خداوندا اگر در روز گرما خیز تنت بر سلیه ی دیوار بگشایی لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری و قدری ان طرف تر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو ان سو در روان باشد زمین و اسمان را کفر میگدیی نمیگویی؟ خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا تو مسیولی خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد ان کس که انسان است و از احساس سر شار است
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 22:59  توسط مادر کودک
|
روز ۲۹ شهریور سالگرد پدر عزیزم بود.
در همان روز برادر زاده عزیزم و داداش پویان سینا در تصادفی جعزیزان ش را از دست داد .اونو به خاک سپردیم وقتی فقط ۱۹ سالش بود . در همهن روز بدنیا اومد همون روز هم در تصادفی به پیش خدا رفت. عزیزم برا همغم از دست دادن پویان همه دردناک بود. مسافر روزها و دل خوشی های ما گم شده است شبی یا روزی اگر پویانرا جایی دیدید از قول ما به اوبگویید به خانه برگردد.
+ نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 9:33  توسط مادر کودک
|
روز پنج شنبه ۲۵ شهریور ماه۱۳۸۹ اولین سالگرد پدر عزیزم بود.
همه در ماتم بودیم .فامیلهای دور و نزدیک همه اومده بودند. مادرم زیاد بیقراری میکرد چون بشدت تنها شده.همه بچه ها به نوعی شهر و زادگاهمون نیستیم. خیلی سخته و من بسیار نگران. همه مون ماتم پدرمون و در شوکیم.بعضی اوقات ارزو میکنم پدرم باید منم پیش خودش میبرد . اما تنها نگرانیم سینای ناتوانم است. چون سینا تو این دنیا جز من کسی رو نداره. نگرانه پدر سینا نیستم چون مردها بلافاصله تو فکر خودشون هستند. اگه بتونم سینا به جایی برسه که مستقل بشه و بتونم تنهایی از عهده کاراش بربیام از شهر و دیار همسرم برم .چون میدونم اونم از ما بریده. اما صبر میکنه. در حال حاضر بیشتر کارا و درماناشو خودم انجام میدم چون پدرش اعصاب بسیار ضعیفی داره. البته ما در جوار و همسایگی مادر بزرگ و عمه و عموی او هستیم. اما اونا هم گرفتارند و بچه هاشون از سینا میترسند. البته حق دارند اون نابیناست و ....................................... شوهرم میگه توقع زیادی دارم شاید هم حق با اونه. فعلا که ما حساس و پسرم تنها . اون منتظر زنگ در.اما نمیدونه که همه میرن جایی که به بچه هاشون خوش بگذره. گاهی اوقات سعی میکردم با کادو دادن ...................... خلاصه اینکه منو سینا اینجا در قرنطینه هستیم.به قول عروسشون بچه معلول جزو امار نوه نمیشه. حالا دردم سیناست اگه کارشناسی ارشدمو بگیرم کوچ میکنم اون موقع از لحاظ اقتصادی هم مستقل تر هستم میریم جایی که دست هیچ کس بهمون نرسه. به امید اون روز
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 10:50  توسط مادر کودک
دیروز نتیجه ارشد رو زدند و من در رشته شیمی فیزیک رتبه ۴ رو اوردم
برا خودم خیلی جالب بود ثبت نام کردم البته شهر قبولیم ۵ ساعت با شهر خودمون فاصله داره دنبال کارای جابجاییم هستم دو روز در هفته کلاسامه. امید دارم دریچه خوبی برا دوباره اومدن در اجتماع جدید برامون باز بشه باید تلاش کنم و اماده سازی برا مرحله دکترا به امید حق
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 18:12  توسط مادر کودک
|
سلامی به گرمای تیر ماه و دل های مهربان مادران
امروز میخوام از دنیای خودم و پسرم بنویسم من دنبال کارای اون بودم و تصمیم داشتم برا اموزش اون در تابستان از همه کمک بخوام. لابد این کاراک قابل تحسین است. اول خواستم حتما از ورزش غافل نشه . خوب به تمام باشگاههای تو شهر رفتم چند تاشون گفتن متاسفیم و بعضی هم که اشتیاق منو دیدن نرخ بالایی گفتن که از حقوق یک ماهم بیشتر شد. خوب باز ناامید نشدم گفتم اموزش دیگری از کاردرمان و گفتار درمان تا مربی خصوصی اونجا هم نرخ بالا بود. باز فکر کردم از مهد کودک کمک بگیرم تا هزینه چند برابر حاضر شدم همه جا رفتم اما بازم پسرم رو قبول نکردم اخر فکر کردم شاکی بشم از رییس جمهور عزیز تا استاندار و رییس بهزیستی و تربیت بدنی. هر بار ایمیلم رو چک کردم گفتم حتما یکی به داد سینای من میرسه. الان ۲ ماه مگذرد .حالا من موندم و سینا و تنهایی اون و چشمای نابیناش و بی کسی خودم و اون. میگم روسا حق دارن ما رو نبینن اخه اونا گرفتار کمک به ایتام و ................کشورهای دیگن گناه دارن. نشستم و گفتم خدایا کسی رو محتاج خلق روزگار نکنه منو سینا هم مشکل خودمونه میخواست سینا نابینا نمیشد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 17:35  توسط مادر کودک
|
سلام
به همه دوستانی که گاهی یادی از من میکنن امروز میخوام از فکری که دارم بگم دوست دارم از ایران برم هدفم هم رشد سینا است. شاید هم میخوام از همه فرار کنم. راستش اینجا برا سینا هیچی نیست.و جز دلسوزی های بیخود که اینها افکارم رو تخریب میکنه. باید برم دنبال راه خوبی هستم که از بابت سینا مطمین باشم. در حال حاضر پشتیبانم اول خدا بعد خودمم. چیکار کنیم تو این دنیای بزرگ یکی نیست که باهاش حرف بزنم و خود خودمونو بخواد. خدایا کمکم کن سینا رو بزگ مرد کنم تا ............................................
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 10:44  توسط مادر کودک
|
|