|
دیروز دنبال مسیله بهزیستی سینا به شیراز رفتم کمیسیون پزشکی گرفتند و خیالشون راحت شد سینا نابیناست و مال دو لت احیانا بر باد نمیره
البته کارهای اداریش بماند شب را مجبور شدیم شیراز بمونیم .هتل رفتیم و دوباره ساعت ۸ بهزیستی بودیم تا عصر که حرکت کردیم به طرف منزل خیلی خسته شدیم هوا هم خیلی گرم بود. از وضعیت پیشرفت سینا در موسسه اصلا راضی نیستم. سینا خیلی بهانه گیر و لجوج شده راهی ندارم سعی میکنم باهاش رفتار منطقی داشته باشم اما واقعا تحمل گریه هاشو ندارم خواستم همینجا بمونه اما یه کار در مان بود که اونم رفت بچه کمبود محبت داره دارم فکر میکنم مربی هاش زحمت میکشن اما تنوع براشون بوجود نمی یارن . خدایا کمکم کن
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:29  توسط مادر کودک
|
تو مملکت ما چه خبره ؟ایا عدالتی که از ان دم میزنند وجود دارد؟
نمیدانم چه خبر است؟فقط باید بگم که یک عده دارن زندگی میکنن.مطلبم رو نمی خوام سیاسی کنم .اما دلم اخیلی پره.تا کجا و تا چه زمانی باید صبر کنم . تا کی منتظر باشم که مدیران مملکت فکری به حال معلولین کنند. ایا وقتش نرسیده که برا خودمون هم هزینه بشه؟ خدایا بازم دلم گرفته چیکار کنم .دلم برا پسرکم تنگ شده .خدایا از تنهایی و بی هم زبانی خستم .کاش یه دوست داشتم الان پیشم بود. چی میگم. دلم برا سینا تنگ شده نمیدونم چیکار میکنه . خدایا کمکم کن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:31  توسط مادر کودک
|
الان با سینا حرف زدم میگفت اب میخواد سرکم تشنه بود .میگن دست ما کوتاهو خرما بر نخیل .چه میتونم بکنم جز صبر و تحمل و امید به روزی که دیگه لازم نباشه کودکم جدا از من زندگی کنه .نمیدونم اما فکر کنم فقط کسی می تونه ذرک کنه که این مشکلات را لمس کرده باشه .کار درمان هم که خبری ازش نیست کار درمان رو حسهاشون کار میکنه و تقویت انگشتان و برای نوع سینا چون تو راه رفتن گام هاشو گشاد ور میداره او با ایجاد تخته تعادل و امکاناتی مشابه با اونا کار میکنه. اما فعلا که ما نتونستیم اونو و کارهاشو ببینیم .اخه یش خودم میگم کاش کاراشو و اموزش اونو عقب نمینداختن تا این دوری ما هم سر بیاد. اخه اگه به یه حدی برسه که خودم بتونم باهاش کار کنم ادامه اموزشش رو همینجا میدم نمیدونید امشب جاش چقدر کنارم خالیست .سینا جونم خوب بخوابی .عزیزم شبت بخیر
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 23:1  توسط مادر کودک
|
این چند روز تعطیلات سینا خونه بود همه چیش خوب بود جز نیشگون گرفتن. یاد گرفته بود نیشگون میگرفت اما حسابی بهش رسیدم این مدت در بس در خدمت پسر گلم بودم. سرکار یه گروه تحقیقاتی در رابطه با شیمی تشکیل دادم ۵ نفریم دارم اونو ثبت میکنم خیال دارم در نبود سینا از وقتم نهایت استفاده رو کنم اخه وقتی تنها باشم افکار منفی سراغم میاد .در رابطه با سینای عزیزم نیز مطالعه میکنم البته ریحانه مهربان اونا رو برام تهیه دیده.مدیر موسسه سینا گفته بود کار درمان میگیریم اما هنوز اقدامی نشده اخه سینا برا تقویت حسهاش نیاز به کار درمان داره. این مسیله فکرم رو خیلی مشغول کرده .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:21  توسط مادر کودک
|
تنها نشسته ام بازم مثل همیشه دلم ب هوای گریه داره . به کی شکایت ببرم برای کی ناله کنم ایا کسی هست صدایم را بشنود.ایا گوشی حوصله شنیدن درد منو داره نمیدونم کجای کارم اشتباه بود .ایا باید صبر میکردم .بعضی حرفها بر قلبم سنگینی میکنه باید کجا برم ایا فرار کردن از خودم راه خوبی است. سر کار همه به من میگن ما از شما انرژی مثبت میگیریم.تو کارم دقیق و منظمم. اما من باید از کی انرژی بگیرم.من میدونم فقط نفس میکشم .ای خدا کی میخوای کمکم کنی.دیگه واقعا بریدم.کم اوردم نیکشم.کاش میشد همه حرفهایی که ۱۰ ساله تو دلمه گفت. کاش یکی پیدا میشد که برام تصمیم میگرفت. سینای گلم دلم میخواد همه چی رو تو بدونی اما هر کاری میکنم هر راهی میرم تو عزیزم بزرگ نمیشی. بعضی اوقات میگم حتما تو هم از من بدت میاد. خدایا چی شد میگفتم سینا اگه تو زندگیم بیاد میتونه خونمو رنگ بده شاد کنه اما نشد. تا کی باید بدوم دیگه پاهام توان دویدن نداره.سینا ترا به خدا قسمت میدم دیگه بزرگ شو. دیگه وقتشه بزرگ بشی من اینبار به تو محتاجم .من حضورت رو میخوام. صداتو وبوتو خدایا دیگه وقتشه کمکم کن دیگه اینبار حسابی دلم گرفته
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:7  توسط مادر کودک
|
روز یک شنبه سینا را تحویل مربی جهت ادامه اموزش دادیم .خیلی لحظه درد ناکی است .۴ روز سینا خونه بود اخلاقش خیلی خوب بود یه شعر کوتاه یاد گرفته بود که با اون لهجه بچه گونش میخوند.شبها کنارم میخوابید .بعضی شبها نیمه شب دستانم را فشار میدادو بو میکرد و در اخر میبو سید. خیلی فکر میکنم به گذشته و به اینده .بعضی اوقات از اینده وحشت دارم.خوب که نگاه میکنم من توشه ای برای اینده ندارم.ایا همه چی به خوبی تمام میشه.ایا زندگیم دست خوش حوادث نمیشه.از ناامیدی دیگه نمیگم بازم خدایا شاکرم و دوستت دارم.غیر از تو کسی رو ندارم. تصمیم دارم درسم رو ادامه بدم .بخاطر سینا من باید رشد کنم.اگه خدا کمکم کنه کمی تمرکز کنم میتونم روز های دور از پسرم درس بخونم .برام دعا کنید
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 17:28  توسط مادر کودک
|
پسر خوبم جات خالی است زنگ زدم گفتی هندونه میخوای از صبح تا حالادلم گرفته
اشکم را باید پنهان کنم تا کسی نبینه.دوستت دارم .سینای گلم دیگه منم تحمل ندارم من بدتر از توام من باید به اطرافیان نشان بدم خیلی شجاعم .باید بگم صبرم زیاده و راضی و خشنودم باید بگم خوشبختم اما عزیزم اینطور نیست از دروغ های خودم خستم از فیلم بازی کردنهام بدم میاد. اینجا تنهایی ازارم میده هواش برام مسمومه کاش حداقل مادرم اینجا تو این شهر بود تا هر وقت دلم میگرفت براش گریه میکردم سینا جون بدون منم تنهام مجبورم بری تا شاید یه روز بزرگ شدن واقعی تورا ببینم .عزیز دلم دوستت دارم .
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:34  توسط مادر کودک
|
یک ساعت دیگه باید برا پسرم تلفن بزنم ما باید به صدایی دل خوش باشیم
امروز روز بسیار بدی سر کارم داشتم همش دعوا بود روز پر کاری بود.خیلی بده اشنا همکار باشه ونتونی وظیفه شو درست بهش بفهمونی به هر صورت گذشت و من خونه اومدم. فرصت زیادی برا فکر کردن دارم اما نمیدونم چرا اول واخر فکرم سینا میشه خدایا دلم میخواد از همه کس وهمه چیز فرار کنم .چرا چنین شد .سینا پس از ۷ سال انتظار اومد بدلیل نارس بودن و گرفتن اکسیژن نابینا شد .نمیتونم قبول کنم چرا خدا با من چنین کرد. از همه دارم فرار میکنم تو خونه خودم و افکار ازار دهندم زندانی شدم. موقع تلفن قلبم میگیره میگم الان یه خبر بدی بهم میدن . اما با همه سختیها بهانه زنده بودنم فقط سینا است چون میدونم بعد از من در بدر میشه باید سالم باشم بخاطر اون که بتونم اونو به مراتب برسونم .اگر خدای مهربون یه گوشه نظری به من بکنه.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:41  توسط مادر کودک
|
رفته و باید تلاشمان را بیشتر کنیم .با این تورمی که دولت مهر پرور بوجود اورده باید دوید تا یک گوشه ای را گرفت .بازم خدایا شکرت.به ریحانه جون قول دادم از کارهای کوچک اون بگم الان تا حدودی دارن رو شعر کوچک باهاش کار میکنن و جواب دادهوتو جمله کوتاه هم مفهوم رو میرسونه. قول میدم صبور باشم اما بخدا دست خودم نیست .فقط برام دعا کنید که صبور وقانع و با گذشت باشم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:2  توسط مادر کودک
|
امروز ۲ روزه که سینا اومده خونه.کمی بهانه گیر شده با مدیرشون صحبت کردم قول داده از اول خرداد یه کار درمان براشون بیادواینکه تیر ماه سینا تعطیلاتش شروع میشه میخوام اینجا ادامه کار در مان اونو بدم. اخه پسرم تو راه رفتن تعادل درستی نداره. برای به ثمر رسوندن اون راه درازی را باید پیمود.تمام کاراشو باید انجام بدم تازه باید به اطرافیان هم کمی اغراق کنم تا ناامیدم نکنن .سینا پسر بسیار یک دنده ای است کاری که خودش دوست داره باید انجام بده اون به روش خودش. البته پسر با نشاطی است و به نظر خوشحال البته وقتی دلگیر میشه و تو خودش میره اون موقع است که از خدا ارزوی فردا برا خودم نمیکنم. در واقع سینا تو خونه ما تنهاست فکر میکنم همه دوست دارن جایی برن که بچه شون یه هم بازی داشته باشه گاهی وقتا میشنوم که اون نابیناست و نمی تونه بازی کنه اون وقته که باز بغض میکنم و باید نشون بدی که اصلا متوجه نشدی. عیدی هم نابینا نداره پس چون کودکم نمیبینه هدیه بی هدیه.دیروز از نزدیکانش رفته بودن شهری که پسرم اونجاست خیلی دلم خواست بگن فرصت نکردیم سر بزنیم .خدایا به پسرم کمک کن بزرگ شود انجوری که باید باشد مستقل شود برای خودش.پروردگارا از بابت همه چی متشکرم
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:23  توسط مادر کودک
|
|
|